رفتنت را ديدم
تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد...

+ نوشته شده در شنبه
1389/08/08ساعت 1:40 قبل از ظهر  توسط تمشک
|
يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام».
يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».
يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».
يه روز تو نامهش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام».
يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ..

+ نوشته شده در شنبه
1389/08/08ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط تمشک
|
یاد گرفتم...
به تو نرسیدم، اما خیلی چیزارو یاد گرفتم...
یاد گرفتم به خاطر كسی كه دوستش دارم باید دروغ نگم.
یاد گرفتم هیچكس ارزش شكوندن غرورم رو نداره.
یاد گرفتم توی زندگی برای اون كه بفهمم چقدر دوستم داره هر روز به یه بهانه ای دلشو بشكونم.
یاد گرفتم گریه ی هیچكس رو باور نكنم.
یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم.
یاد گرفتم دم از عاشقی بزنم ولی اما از كجا بگم از كی بگم...
می خوام همین جا دلمو بشكونم خوردش كنم تا دیگه عاشق نشه.
تا دیگه كسی رو دوست نداشته باشه.
توی این زمونه كسی نباید احساس تورو بدونه وگرنه اون تورو می شكونه.
می خوام بشم همون آدم قبل كسی كه از سنگ بود و دو رو برش دیواری از سكوت و بی تفاوتی...
دو روز دنیا ارزش این رو نداره كه بخواد همش به غم و غصه بگذره.
می خوام برم جایی كه كسی منو نشناسه...
اینجا نمی تونه جزیره ی بهشت من باشه...
می خوام تنها باشم...
از خودمم دور باشم...
نباشم...
نباشم

+ نوشته شده در شنبه
1389/08/08ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط تمشک
|
((عشق)) یک کلمه است اما این همه را در بر می گیرد : جسم روح و
تمامی وجود . حس اش می کنیم مانند خون تنفس اش می کنیم مانند هوا و با خود
می برم اش در افکارمان بی شک عشق تنها یک کلمه نیست بلکه حالتی است وصف
ناپذیر که قصد داریم با الفاضی چند توصیف اش کنیم.عشق همیشه ماندگار است . شعله مقدسی است که همواره زبانه می کشد. از اسمان امده و به بالا می رود .

+ نوشته شده در شنبه
1389/08/08ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط تمشک
|
چرا گرفته دلت؟؟ مثل آنکه تنهایی ؟؟!
چقدر هم تنها ا!!!
خیال میکنم: دچار آن رنگ پنهان رنگ ها هستی!
دچار یعنی
عــــاشق
و فکر کن که چه تهاست ، اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بی کران باشد!
چه فکر نازک غمناکی !!
و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است
و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست!
خوشا به حال گیاهان که عشاق نورند و دست منبسط نور همیشه روی شانه ی آنهاست !
نه!!! وصل ممکن نیست !!!
همیشه فاصله ای هست !
اگرچه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر!
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهــ ــد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهـام اند !
نـــه!
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
همیشه عاشق تنهاســ ـــت !
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
و او و ثانیه ها روی نور میخوابند
و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را به آب میبخشند
و خوب میدانند که هیچ ماهی هرگز هزار و یک گره ی رودخانه را نگشود
و نیمه شب ها، با زورق قدیمی اشراق
در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند دد
هوای حرف تو آدم را عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
و در عروق چنین لحنی چه خون تازه ی محزونی جاریست
حیاط روشن است و باد می آید و خون شب جریان دارد در سکوت مــ ــا
اتاق خلوت پاکی است!!
برای فکر!! چه ابعاد ساده ای دارد
دلم عجیب گرفته است، خیال خواب ندارم
کنار پنجره ….
(( هنوز در سفرم…
خیال میکنم در آب های جهان قایقی ست و من _ مسافر قایق_ هزارها سال است
سرود زنده ی دریانوردهای کهن را به گوش روزنه های فصول میخوانم!
و پیش میرانم
مرا سفر به کجا میبرد؟
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند؟ و بند کفش به انگشت های نرم فراغت گشوده خواهد شد؟؟
کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش ش ؟
و بی خیال نشستن و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟
و در کدااام بهار درنگ خواهی کرد و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟؟
شراب باید خورد
و در جوانی یک سایه راه باید رفت تت
همین.
کجاست سمت حیات ؟
من از کدام طرف می رسم به یک هدهد؟؟
و گوش کن، که همین حرف در تمام سفر همیشه پنجره ی خواب را بهم میزند
چه چیز در همه ی راه زیر گوش تو میخواند د دد ؟؟؟؟
دست فکــ ــر کن !
کجاست هسته ی پنهان این ترنم مرموز ؟
چه چیز پلک تورا می فشرد ؟
چه وزن گرم دل انگیزی؟
سفر دراز نیست !
عبور چلچه از حجم وقت کم میکند!
و در مصاحبه ی باد و شیروانی ها اشاره به سرآغاز هوش باز میگردد
در آن دقیقه که از ارتفاع تابستان به جاجرود خروشان نگاه میکردی، چه اتفاق افتاد؟؟
که خواب سبز تورا سارها درو کردند؟
و فصل، فصل درو بو د
و با نشستن یک سار روی شاخه ی یک سرو کتاب فصل ورق خــورد!
و سطر اول این است:
حیــ ــات، غفلت رنگین یک دقیقه ی حواست
عبور باید کرد
و همنورد افق های دور باید شد
و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد
عبور باید کرد د د
و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد
عبور باید کرد، صدای باد می آید
عــ ـــــــبور باید کرد
و من مسافرم، ای بادهای همواره
مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید
+ نوشته شده در شنبه
1389/08/08ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط تمشک
|